احمد بن محمد ميبدى
574
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
مشاهدت و روح مواصلت است كه روح را به روح ايمان فتوح دهد ، چه اگر همهء جانهاى عالميان به تو دهند ، چون روح فتوح ايمان ندارى مردهاى ! و اگر هزار سال تو را در خاك نهند چون گل توحيد در باغ روح تو رسته است ، سر همهء زندگانى توئى ! و نشان اين حال آنست كه بنده از ورطهء فترت و سستى برخيزد و در نجات و رستگارى خويش كوشد و نعيم باقى را به سراى فانى نفروشد و به زبان حال گويد : تا كى از دار الغرورى ، ساختى دار السّرور * تا كى از دار الفرارى ، ساختى دار القرار 52 - يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ . آيه . مؤمنان كه سعيدان ملّت و امينيان درگاه عزّتند ، چون آن نداى كرامت به گوش آنان رسد و نسيم سعادت به بوستان جان ايشان وزد ، به حمد و سپاس جواب دهند ، چنان كه شيخ جنيد گفت : حمد بسزا و ستايش نيكو خداى را ، كه ما را خواند و به نداى كرامت ما را نواخت . 53 - وَ قُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ . آيه . ( اى محمّد ) بندگان مرا گوى تا از سخنان آن را گويند كه نيكوتر است و راستتر و پسنديدهتر ، و آن سخنان ، ذكر و ثناى خدا و ياد كردن به زبان و يادداشت كردن در دل و جان است ! پير طريقت گفت : اى گشايندهء زبان مناجاتگويان ، و انسافزاى خلوتهاى ذاكران ، و حاضر نفسهاى رازداران ، جز از ياد كرد تو ما را همراه نيست و جز از يادداشت تو ما را زاد نه ! و جز از تو به تو دليل و رهنما نيست . خدايا ، در حاجت كسى نظر كن كه او تو را يك حاجت بيش نيست . لطيفه : نيكوتر سخنى كه مرد گنهكار گويد آنست كه به گناه خود اقرار دهد و به جرم خود اعتراف كند ، تا خداوند او را توفيق توبه كرامت فرمايد و كار توبت بر او تمام كند ، و گناهش را بيامرزد كه خود چنين وعده داده . و نيكوترين سخنى كه مرد عارف گويد آنست كه به عجز و ناتوانى خود از شناسائى حقّ اقرار كند و داند كه هيچكس خدا را به حقيقت حقّ او و به حدود عزّت او و بسزاوارى جلال و بزرگى او ، او را نشناخته و نشناسد ! بو على دقاق گفت : خدايا ، آن كس كه تو را شناخت نشناخت ، پس چون باشد حال آن كس كه تو را نشناخت ! دو عارف بزرگ در شناسائى خداوند باهم اختلاف داشتند يكى گفت توان او را شناخت و ديگرى گفت نتوان او را شناخت ، قضيّه به شيخ الاسلام خواجه عبد اللّه انصارى رسيد ، فرمود : هر دو راست گفتند ! او كه گفت نتوان شناخت ، آن معرفت حقيقت حقّ است كه هيچكس به آن نرسد مگر خود او كه خود را به حقيقت داند . و آنكه گفت توان شناخت ، شناخت عام است كه جز او خدائى نيست و شريك و انباز ندارد . پس شناسائى حقّ بر دو گونه است : يكى معرفت حقّ و ديگرى معرفت حقيقت حقّ . معرفت حقّ ، شناختن يگانگى و يكتائى او است كه بندگان از نام و صفات او را مىشناسند . ولى معرفت حقيقت حقّ ، بندگان را طاقت آن نيست و حدود عظمت و جلال و كيفيّت او را كسى بدان راه نه و قابل ادراك نيست ، كه : لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً و ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ . * 55 - وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى بَعْضٍ . آيه . خداوند ، پيمبران را يكى صفوت داد ، و يكى خلّت و يكى مكالمت و يكى معراج و شفاعت ، آنگاه آنها را در آن صفات بر يكدگر فزونى داد و همه پيمبران را بر عالميان افزونى داد و رسولان را بر پيامبران برترى داد و اولوالعزمها را بر رسولان فزونى داد ، و نهايت همهء مقامات پيامبران ، بدايت مقام مصطفى است و نهايت مقامهاى همه آنها پيدا است ليكن نهايت مقام مصطفى پيدا نيست . لطيفه : محمّد مصطفى آفتابى بود مشرقش مكّه و مغربش مدينه و كسوفش در غار ، ليكن كسوفى كه هزاران ودايع و لطائف بر پيشانى مجد و عظمت او نقش بست و بر آستين عهد او تراز اعزاز بود كه فرستادهء حقّ بود ، و بر در سراپردهء او رايت ولايت بود كه بر مشركين پيروز شد و فرش رسالت او را از خاور جهان تا باختر بيفكند و بساط پيغمبرى او از قاف تا قاف بگسترد ، و سرير سرّ او از عرش برتر نهاد .